یک تبسم زیرکانه یک عروسک بازی کودکانه بودی برای عاشق شدنم
و من مثل کودکی عاشقت شدم .....
مثل قصه پدر بزرگ تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من شدم ؟....پری قصه ها .چه قدر ساده تر
عاشقم کردی و از ان ساده تر رهایم کردی .گفتم بمان شاهزاده ی زیبا من بی تو میمیرم
خندیدی.....!!!
و گفتی : بازی بود . گفتم بازی زیبایی بود بیا بازی کنیم . گفتی من بزرگ شدم دیگر بازی نمی کنم
گفتم مگر بزرگترها بازی نمی کنند گفتی بازی نه زندگی میکنند . گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی
گفتی زندگی بازی نیست !٬ گفتم پس حالا من با عشق تو چه کنم ؟ گفتی رهایش کن و زندگی کن
من گفتم: تا همشه کودک خواهم ماند..........
مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا هستی دوستت دارم
مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست قسمت چی میشه مهم اینکه قسمت شد دوستت داشته باشم ....
و در انبوه واژه ها فقط نام تو را میجویم
اکنون بی حضور تو در ساحل دریا نامت را بر موجی می نویسم
موج پیش می آید .....
و مرا چون ذره ای ناچیز در بر میگیرد
و عاقبت من در نام تو غرق میشوم.....
که هنوزم من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل افتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
سعدی شیرازی
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن!با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو نگارنند به دیباچه ی عقل
هرکجانامه عشق است نشان من و توست
سایه !ز اتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازاین اتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نمیه جانی است در این فاصله قربان شما
ف.مشیری
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب وبیدار است
ف.مشیری
تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشتم
دیدم که هنوز عاشقم آه
ف.مشیری
|