غزل
کودک خواهم ماند 

یک تبسم زیرکانه یک عروسک بازی کودکانه بودی برای عاشق شدنم

و من مثل کودکی عاشقت شدم .....

مثل قصه پدر بزرگ تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من شدم ؟....پری قصه ها .چه قدر ساده تر

عاشقم کردی و از ان ساده تر رهایم کردی .گفتم بمان شاهزاده ی زیبا من بی تو  میمیرم

خندیدی.....!!!

و گفتی : بازی بود . گفتم بازی زیبایی بود بیا بازی کنیم . گفتی من بزرگ شدم دیگر بازی نمی کنم

گفتم مگر بزرگترها بازی نمی کنند گفتی بازی نه زندگی میکنند . گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی

گفتی زندگی بازی نیست !٬ گفتم پس حالا من با عشق تو چه کنم ؟ گفتی رهایش کن و زندگی کن 

من گفتم: تا همشه کودک خواهم ماند..........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم

مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا هستی دوستت دارم

مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم

مهم نیست قسمت چی میشه  مهم اینکه قسمت شد دوستت داشته باشم ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

عمری است همه جا را دنبال تو میگردم  در زندان تنهایی ام به تو می اندیشم

و در انبوه واژه ها فقط نام  تو را میجویم

اکنون بی حضور تو در ساحل دریا نامت را بر موجی می نویسم

موج پیش می آید .....

و مرا چون ذره ای ناچیز در بر میگیرد

و عاقبت من در نام تو غرق میشوم.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

آمده ام بلكه نگاهم كني
عاشق آن لحظه اي طوفاني ام
دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام..
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی 

که هنوزم من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل افتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه شکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه  چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

سعدی شیرازی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

نشود فاش کسی انچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن!با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو نگارنند به دیباچه ی عقل

هرکجانامه عشق است نشان من و توست

سایه !ز اتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازاین اتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

نرسد دست تمنا چون به دامان شما

می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نمیه جانی است در این فاصله قربان شما

ف.مشیری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

من امشب تاسحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب وبیدار است

ف.مشیری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

تنها

غمگین

نشسته با ماه

در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه

روی تو شکفت در سرشتم

دیدم که هنوز عاشقم آه

ف.مشیری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  | 

 
 
 
 


yazd_vahshi.jpg

 


 روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد


مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ


جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مریم  |